کجاست جای رسیدنُ پهن کردن یک فرشُ بیخیال نشستن!؟
دوشنبه ی هفته ی پیش بچه های مدرسه رفتن اردو مشهد :)
و نه تنها معلما به یادم بودن،بلکه همه ی بچه هایی هم که من معلم زبانشون نیستم،وقتی توی مدرسه دیدمشون و زیارت قبولی گفتم بهم گفتم تیچر محمدی خیلی به یادتون بودیم و هیچی جز این منو سر ذوق نیاورد🫠🥲
مهمتر از همه اینکه،امیرعلی پسر خانوم ز(آبدارچی مدرسه) دیروز یه تسبیح خیلی خوشگل صورتی دخترونه به عنوان سوغاتی برام از مشهد آورده بود و متوجه شدم بین همه ی معلمای مدرسه و معلمای آموزشگاه،فقط برای من سوغاتی آورده🥹😭
دیروز که بهم تسبیح رو داد انقدددددد خوشحال شدم که همین اتفاق کوچیک روزمو ساخت و باعث شد همه ی غم هام از بین بره.
دلم میخواست گریه کنم و بعدش امیرعلی رو بغلش کنم🥲🥹فکرشم نمیکردم بیشتر از همه به یاد من باشه :)
مامانش هم گفت: آره دیگه خانوم محمدی،امیرعلی علاقه شو هیچوقت به زبون نمیاره،با عمل نشون میده🥹🫰🏻
پ ن:وقتی به گذشته م نگاه میکنم و میبینم من همون آدمی بودم که هیچ علاقه ای به بچه ها نداشت و اما الان یه جوری شده که تک تکشون توی مدرسه منو میشناسن و برام احترام قائلن و دوسم دارن واقعا خوشحال میشم؛یهو از خودم میپرسم که چیشد یهو به اینجا رسیدی؟!چیکار کردی با بچه ها؟🥲چطوری انقد توی دلشون جا باز کردی؟این همه تغییر؟؟
این تغییر رو دوست داشتم :) 🩷🫶🏻
